« ...

باید همین باشم

زنی با شانه های برهنه پشت ِ پنجره...

من ،

کمرنگ تر از شیشه نزدیک می شوم

زنی با زیبایی ِ رنگ پریده اش...

من،

شانه هایم را از پنجره  می پوشم

همین!     هرجایی هرجایی در زمین خودی ایستاده ام

چه خسوف ِ کاملیست

محاصره ای که از پشت شلیک شد

... *»

 

* قسمتی از شعر بلند ِ « همین » ، سروده ی مه ناز یوسفی

 

 

پ.ن : دارم تلاش می کنم برگردم به شعر!

 به دستهایی که ردشان در تنهایی شبیه نشانه است.

 اما افسوس که تاریکی شبیه هیچ کجا آشنا نیست.../ مه. ی