شعری از مه ناز یوسفی

از مجموعه ی منتشر نشده ی «سگ ها به خیابان برگشتند»

در چمخاله

هیچ قبرستانی نیست که تو را دفن نکرده باشد علی

در چمخاله

زمستان در هر ستاره ای علی جان جان

و در هر بیمارستانی

بخش اعصابش را از پیش ربوده بودند علی

و تو فکر می کردی مرض از اختیارات ِ روان است

و درد از خانواده ی نا متعارفت

باشی هم بهتر از نباشی

و نباشی هم بهتر از هیچ چیز دیگر نیست

مه ناز یوسفی:

« مجموعه ی تسلیت به زن برای من تنها یک مجموعه ی اول خوب بود . اصراری نیست بر اینکه حتما برای شاعر شدن کلکسیونی از کتب شعر را برای خودم دست و پا کنم. اما گمان می کنم هربار که این نیاز برای عرضه ی کارهام را ببینیم نباید کوتاهی کنم. رسالت؟ نه! ما رسالتی نداریم! اسطوره سازی از این شأن و منزلت شاعری به نظرم دست- مالی تر از آن شده که همچنان بخواهیم بر آن پا فشاری کنیم. کلمه به مثابه ی کلمه. ادبیات راهش را می شناسد. شعر جهانش را می شناسد. ما فقط مهره هایی هستیم در این مجموعه که هر گلی می زنیم بیشتر از همه چیز و همه کس به سر خودمان می زنیم. احساس میکنم نیاز به نوعی "حرکت" را در جای دیگه ای از ادبیات یافته ام که مطمئنا طی چند سال آینده کوتاهی نخواهم کرد.

اینکه من زیبا هستم تنها یک شایعه است دوستان! زیبایی مازاد من است و مازاد چیزیست که من نمی توانم داشته باشم. بنا بر این از کامنت یکی از دوستان در این رابطه خیلی یک جور خنده داری شدم که گفت دستم نلرزید و حقیقت را گفتم بی آنکه به زیباییت توجه کنم. تسلیت به زن شامل اشعار 84 الی 87 می شود و خبری از کارهای جدیدم در این مجموعه نیست. یکی - دو مورد بود که به لطف ارشاد مجوز نگرفت. گمان می کنم مه ناز یوسفی در کارهای جدیدش بسیار مقبول تر است. گمان کهنه؛ به زعم خودم مطمئنم.»

شعری از مه ناز یوسفی:

اتفاقی بود  اتفاقی بود     کسی که دوستت ندارد

اتفاقی بود سرها و بدن ها و پاهاشان      که روی هم رفته کسی نبود

تنهایی در خانه اتفاقی بود

پچ پچه های همسایه از واحد بالا ، پایین ، رو به رو

و بیتُ الحَرَمین از پشت        که روی هم رفته کسی نبود  

سایه هایی که در تاریکی خنجر آورده بودند

و تا تخت ِ بیمارستان تنهات نگذاشتند

جویدنی بود    جویدنی بود   ملافه هایی که درد را تا خرخره بالا کشیده اند

جویدنی بود   درد   عربده  ناخن

من بیماری ام روانی نیست دکتر!

من یا بدم یا حالم به خوبی خوب نیست

حال ام در بدنم اتفاقی بود

پچ پچه های متجاوز از همه طرف

کسی که دوستم ندارد...

خوبت شد دکتر جان؟ خوبت شد؟

وقتی نیاز مبرمم به سقف آویزان بود

وقتی در حال خودکشی بودم

بلد نبودم صابخونه سگ ِ کی؟ سرور ِ کی؟

حال ِ اتفاقی به راست!

کسی که دوستمان ندارد به چپ!

من یا بدم یا تمام روز تصویرم را توی چشمتان با شما اشتباه گرفته ام

تکرار کن اشتباه ات را

تکرار کن مطمئن نیستی

مطمئن نیستی مال خودت باشی

مطمئن نیستی

 مریم  !رسول !

مطمئن نیستی این بار هم بچه ات خطا نشود

اتفاقی نیست اتفاقی نیست    کسی که دوستت نه اما با خودش رابطه ی مستقیم دارد

اتفاقی نیست بیتُ الحَرَمین

اتفاقی نیست یک کوه آدم از پشت

اعتراف می کنم

اعتراف می کنم

جلسه ی نقد و بررسی مجموعه ی شعر « تسلیت به زن » سروده ی مه ناز یوسفی

در خانه ی فرهنگ گیلان

زمان : پنج شنبه ، هفدهم شهریور ماه 1390- از ساعت 5.30 الی 8.30 عصر

مکان: رشت - خیابان بیستون - رو به روی خیابان صفاری، بن بست نصرالله زاده، موسسه ی خانه ی فرهنگ گیلان. تلفکس : 2224178

حضور برای عموم آزاد است

تسلیت به زن منتشر شد :


مراکز پخش و فروش در تهران :

نشر آهنگ دیگر تلفن تماس :  02177526591

پخش ققنوس ، پیام امروز ، ماد

کتاب فروشی انتشارات طوس / خیابان انقلاب : اول خ داشگاه

کتاب فروشی خانه شاعران ایران / روبه روی دانشگاه / پاساژ فروزنده / طبقه منهای 1

کتاب فروشی  دفتر شعر جوان / پاساژ فروزنده/ طبقه منهای 2

کتاب فروشی  هاشمی / میدان ولی عصر / ضلع جنوب شرقی

شهر کتاب / هفت حوض

رشت:

کتابفروشی بدر / خیابان مطهری / رو به روی سه راهی حاجی آباد

کافه گالری 2 / خیابان لاکانی

کتابفروشی امیرکبیر / اول خیابان اعلم الهدی / جنب کتابخانه ی ملی

کافه لاسکو / خیابان امام خمینی / داخل کوچه ی ثبت اسناد رسمی 97


اهواز:

کتابفروشی رشد

یک شعر از این کتاب :

 

در من دستی

در من چشمی

در من صورتی هست که خندانگی اش را با فصل ها گم می کند

از ما    از ما

تولدی     جشنی

کوبنده تا اتفاق ِ صبح

بخند پا برهنه ی غمگین!

کسی که در پله جا مانده بود صدای پای ِ من است

این سلول ِ خاکستری که فکر فکر می خورد می خورد،چند؟

این سطل که زباله زباله کاغذ-نوشته است، چند؟

ما دستها را با بدهکاری به جیبمان بردیم

مادر را

پدر را

خانواده ای در اندوهم قضاوت کرده است

و من ، تنها به قدر زهدانم از جهان رنج می برم

و نوزادم که حافظه ی یک عدالت است می آید می آید

و صورتش که در روال سالانه می خندد، می خندد

- چند؟

دستم همین

چشمم همین

صورتی هستم که در اندوهتان شریک شده است

دو شعر کوتاه از مه ناز یوسفی :

1)

چه خیابان های سردی

یک مشت حرف و وثیقه باید

خانه های گرم را بخرم

بدهم بانک

پس بگیرم

چه آدمهای سردی

دست به بغل و جیبم خوب نبود

پول نداشتم

توی فاضلاب های شهری

با موشها و ارواح و رابطه ها میخوابم


2)

لب های پراکنده

خنده های خودجوش

بیماری مان درد است

دردمان کمر است

خم خموش

و زبان بعد ِ زبان بریده باید

الله اکبر!الله اکبر!

بزرگی به هیچ کس نمی آمد

بر می گردم خانه و

یادم نیست برای شستن این همه کثافت

کجا تظاهر کنم خالی شدم

آخه از این همه توصیف در روز

به تو چه می ماسه لگن؟


مه نازی جان،

از پیش تعیین شده بودم. کار ما شاعر جماعت ها همین است. تو که خانواده ام بودی، هموطنم بودی ، حرف می زدی راست راست راه می رفتی و زنده گی می کردی و جان ده بودی و جان و تنت و هوا و هوست یکی بود. تو چرا؟ تو چرا از من بیرون کشیدی رفتی سمت کسی دیگر؟کسان دیگر؟ چقدر ننویسم که بگویم ساکتم مه نازی جان؟چند تا کلمه از حیوان بودن من می ترسند وقتی حرف نمی زنم؟ وقتی حرف نمی زنم یعنی بلند شو. سبزی ها را بشور. به دفتر برو. بچه ها را از مدرسه برگردان. وقتی حرف نمی زنم یعنی خل نیستم بلا می سر. می فهمم. لهجه ام سر جایش ؛ آبا و اجدادم کمی پس و پیش؛ و تو  از جایت بلند شدی رفتی سمتی که سو نداشت ؛ دلم سوخت بی همه کس بی همه چیز بی ناموس بی شرف بی وجدان برگرد! به من نگاه کن و دوباره در من فرو شو. من از تو نبریده ام هنوز...کمی بیا...

با تو

مه . ی/ تهران / 14 بهمن 1389

    شعری از مه ناز یوسفی:   

 

تکه از تکه از تکه

بدنت بدنت بدنت

بی لباس ، گلوله ، دارایی

شهر، چمدان ِهمین نسل است

تو می روی

تمام تنت می رود

و من تکه ای از همین نسلم

چمدان خالی زیر پای چپ !

شهریور ۱۳۸۹

هفتمین شماره ی نشریه تاسیان-  وبسایت بین المللی شعر زنان - منتشر شد

http://www.tasiyan.ir

http://www.tasiyan.com

 

مه نازی جان ،

تمام شد. همیشه خوشبختی عاجزانه ترین خواسته ی زندگی ام بود و حالا عاجزانه خوشبختم. نمی توانم از چیزی که تمام شد دست بر دارم. همیشه خیابان جایی برای رفت و آمد است. همیشه آدم ها با شکل و شمایل مشخصی زندگی می کنند و هیچ اعجازی وجود ندارد. این تمام واقعیت است. از ملت بدم می آید که همیشه چیزی را دوست دارد که نیست. مه نازی جان خوش به حالت! دوست دارم بدبخت باشم.

با تو

مه . ی / کیاشهر - لب دریا

« مرگ مُسری نیست، با این حال همه ی ما می میریم.»*

 

مرگ وجه مشترک قابل تقدیری ست. آنقدر که برای ناشناخته ترین صاحبانش هم می شود صادقانه گریست و متاثر شد. ژوزه ساراماگو خالق شاهکار ِ « کوری » در گذشت.

                                                                                    مه . ی

 

* جمله ای از رمان کوری

دوستان عزیز ،

در حال حاضر مشغول نوشتن یک فیلم نامه ، تهیه و گرد آوری دو مجموعه ی مستقل از ترجمه ی اشعار آن سکستون و سارا تیسدیل ، فعالیت برای رو نمایی جدید تاسیان (نشریه تخصصی شعر زن) در تیر ماه سال جاری به صورت چهار زبانه ( فارسی ، انگلیسی ، فرانسه و عربی) و البته نوشتن مداوم شعر هستم. گذشته از دغدغه ها و فعالیت های شخصی ِ اینجانب ، رسیدگی به مشغله های مذکور ، مسلما بنده را برای مدتی از وبلاگ نویسی دور خواهد کرد . بنابراین از دوستان عزیز می خواهم با من از طریق ایمیل شخصی ام در ارتباط باشند و تاخیر احتمالی ِ بنده را نیز در قبال پاسخ گویی ببخشایند.

با این وجود، از عزیز معتمد و امینی خواسته ام تا هر از گاهی وبلاگ بنده را با اشعار و دست نوشته های من آپدیت کرده یا  اخبار مربوطه را در وبلاگ درج نماید.

با شما

مدیریت وبلاگ : مه ناز یوسفی

پ.ن 1 : ادرس جدید سایت تاسیان : www.tasiyan.ir

پ.ن 2: آدرس قبلی تاسیان همچنان برای دوستان خارج از کشور  به روال پیشین و برای دوستان داخلی با استفاده از فیل.تر_ش.کن  فعال است. www.tasiyan.com

تقدیم به دوست مهربانم رضا یزدانی ،

 مردی ناب با صدایی که در چاردیواری پنهانش کرده ام

 

با دست نوشته ام ملی شو     زبان!

برگرد کتاب

و هر جا که تاریخ فارسی بود

 آوازه اش را بریل بخوان!

پس حرفی نیست

اگر اندیشه های ممنوع ِمان مشترک باشند

ما ،

ما به تفاوت سر و صدای نسل های آینده ایم

و تفاوت برادرانمان با دلار

سَریست ،

که  بیش از پیش بر تن ها سنگینی می کند

ما ،

در این هیبت برکت نداشتیم

و الشّمس! و النّور !

و دست های ِ تو ای تبارک القادرین

 که سرهامان را برای میدان قلم می زد

 

کسی چه می فهمد؟!

مه نازی جان ،

مدتیست که چندان از تو خوشم نمی آید . تو بگو غیر ممکن است که رابطه ای میان تصویر ، حرکت ، زیبایی و دوست داشتن وجود داشته باشد. اما من در یک نظم ساده از حرکات فکری ات درست همان قسم از زیبایی را شعر می کنم که کمتر دوستشان دارم. حساب دو-دو تا چهار تاست عزیز ِ خواهر! من درست زمانی تو را دوست دارم که کمترین ارتباطی میان تو و شعرهایم وجود نداشته باشد. البته این یک نظریه ی زیبایی شناسی نیست چرا که من این روزها بیشتر درگیر چیزهای کریه شده ام و حرکات منظم ات برای جا به جایی گوشواره هات، چرخاندن انگشتر در انگشتت ،بالا و پایین بردن روسری به منزله ی رعایت حجاب - برای حفظ یا از دست دادن زیبندگی ات - مقابل مردهایی که دوستشان داری و گاهی هم نه تو را از چیزی که هستی منفور تر کرده است. از این بالا من به حرکات و تصاویر زیادی واقفم و شعر ِ این روزهام یعنی همین افتضاحی که تو یک نمونه اش هستی.

با خودم:

مه . ی / دوم اردیبهشت ۱۳۸۹/ شیطان کوه

 

***

 

این همه دین،

هر روز انتظار ِ همه برای ِ یک نفر .

این همه روز ،

همه  آمدند به جز یک نفر .

 

 

 

 

اما وعده های من ، که وعید ِ عید نمی شوند. و شعر تازه ام برای همه ی مهربانانی که با پیغام ها و ایمیل هایشان مهربانم می کنند.با شما: مه. ی / نوروز ۱۳۸۹


مسری شدم

متوفی به زن ، مرد ، تنهایی

دیگر هیچ کلمه ای از هیچ دهانی قادر نبود

و فاتحانه اعلام شد:

                          « او مرده است... »

بعد من زن ها به قنداق های سفید خندیدند

و تنهایی روی پاهای وسوسه انگیزشان تکان می خورد

بعد من مرد ساخته شد برای جنگ

مملکت را که تکه کرد وطنش را برای خودش برداشت

تنش را پیش

تنش را پس

و عریانی ِ میان جنگ را پر کرد

جنگ یعنی مهار وارونه :

دست به جایِ

                     پا

                         به جای ِ دست...

زخمهای زیادی از تقلا عمیق می شوند

می شود پناه برد به آغوش مامانه ی زمین

و برکت را به اختیار قانون گذاشت

می شود با اسامی بالا رفت

از تلق تلق های تاب افتخار و گریز

و از پنهانی سیگار کشیدن نترسید

وقتی عقده های حقیر افشا شدند

دیگر هیچ بخششی از هیچ پدری قادر نبود

و سیلی وار اعلام شد:

                               « فرزند  ِ من مرده است ... »

استغفار !    استغفار !

لکه های ننگ میان حماقت و من تردید کرده اند

چرا حماقت نه؟!

من خودم را از شناسنامه ام بیشتر نمی شناسم

و خدا هم نکند که بشناسم

چرا حماقت نه؟!

عقل ، غده ایست که زن با سرطان ِ سینه اش حمل می کند

مردش را نمی شناسم

و خدا هم نکند

استغفار !    استغفار!

به شناسنامه ام نگاه کنید مردم

به نام ها و نشانه های از کار افتاده

فقدان انسانی یک شهر

فرزندان پیش از بلوغ

و چهره ای که نسلی در آن خودکشی کرده است

چرا خون بازی شناسنامه نخواست؟!

به من نگاه کنید مردم

مرگی در من باطل شده است

چند روز اتفاق حقیر تا شب

چند متر ارتفاع حقیر تا گور

چند خرده اسباب بازی های ِ زبانی ِ حقیر تا شعر

حقیر تا من

راست راست آمده بودم چند سال حقیر زندگی کنم

وطن نداشت

خانه نداشت

آب ، خوراک ، پوشاک ...

و انگشت حقارت پدر به سمت بیرون ،دختر به کسی نداد

چرا حماقت نه؟!

خواب آلوده به جمعیت سرایت کردم

و بیداری ، دفاع کهنه ای که از دست داده ام.

 

مه نازی جان ،

سرم به کار خودم گرم بود ؛حواسم به یک تماس تلفنی گرم ؛ گمانم نبود این خیز ِ ناگهانی برای کدام درد جدید است؛ گمانم نبود چیزی لذیذ تر از بی خیالی کسی که پشت خط دستور پخت ِ یک وعده از وعده ها را می داد هم وجود دارد. ناگهان کسی گفت : « کجایی ؟! سال تحویل شد!» به هم صحبت بی خیالم گفتم: «این دیگر چه جور اتفاق پلیدی ست ؟!»

با تو

مه . ی /نوروز ۱۳۸۹/ رشت

 

پ. ن : تا چند روز آینده شعر جدیدی از خودم را در وبلاگ منتشر خواهم کرد. نشان به آن نشانی که دادم دست دوستان عزیزی که گله کرده بودند  " کو ، کجاست شعرت؟!" .

مه نازی جان ،

آمد . و رفت. طبق معمول همیشه اش که دوباره برگردد. و من شعر تازه ام را گم کردم. حتم دارم از حس و حال افتاده بودم. نه برای کسی که همیشه در رفت و آمد است بلکه برای خودم که دیگر نمی روم که نمی روم که نمی روم . بداهه نمی نویسم اما بداهه دست کشیده ام از همین نوشتن ها. شک کرده ام که تو هم پیر شده ای عزیز تر از خواهر؟ اما شک ندارم که بداهه پیر می شوی مه نازی جان. شک ندارم.

با خودم:

مه . ی

اسفند ماه ۱۳۸۸ / دریا کنار


چهارمین شماره ی تاسیان منتشر شد.

با اشعاری از پگاه احمدی ، الهه رهرو نیا ، پوران فرخ زاد ، فریبا شاد کهن ، فرزین هومانفر ، مه ناز یوسفی ، روجا چمنکار (به انضمام یک مصاحبه) شیدا محمدی ، روح اگیز کراچی ، و...

همراه با ترجمه هایی از بتول عزیز پور ، مه ناز یوسفی ، حسین منصوری حمزه کوتی و ... 

برای ارسال مطالب و اشعار خود با ایمیل زیر تماس بگیرید. همچنین برنامه ی آینده را در هر شماره مطالعه بفرمایید

www.tasiyan.com

info@tasiyan.com

 


شعر مه ناز یوسفی در تاسیان را از اینجا بخوانید

شعری از مه ناز یوسفی در مجله ی جن و پری که می توانید از اینجا بخوانید

 

مه ناز جان ،

این روزها شعر می نویسم و جالب تر از آن اینکه شعرهایی که می نویسم را بسیار دوست دارم. این روزها خوبم و حس می کنم آرامش چند صدایی ات را دوباره یافته ام و حالا با خیال راحت می توانم به مزخرفات نیامده فکر نکنم و خیالم راحت باشد که اصلا نیامده اند. به درک!

با خودم : مه . ی

بهمن ۱۳۸۸ / بندر انزلی

 

خبری که تکانم داد :

سالینجر مرد!

و دیگر همه چیز...


بعد از « گلهای معرفت » ، « انجیل های من » ، « یک روز قشنگ بارانی » و حتی « خرده جنایت های زناشویی» که تله تئاتر نسبتا خوبش با بازی نیکی کریمی و محمدرضا فروتن از شبکه ی چهار صدا و سیمای ایران پخش شد ، یک بار دیگر اریک امانوئل اشمیت توانست با کتابی من ِ خواننده را مجذوب خودش کند . هرچند همیشه در تقدسات و معرفتش نوعی اغراق و فانتزی پررنگ دیده می شود. با این حال خوشحالم که این اثر اشمیت را خوانده ام:

« زمانی که یک اثر هنری بودم »

تاسیان

ویژه نامه ی فروغ فرخزاد منتشر شد

 

« ...

باید همین باشم

زنی با شانه های برهنه پشت ِ پنجره...

من ،

کمرنگ تر از شیشه نزدیک می شوم

زنی با زیبایی ِ رنگ پریده اش...

من،

شانه هایم را از پنجره  می پوشم

همین!     هرجایی هرجایی در زمین خودی ایستاده ام

چه خسوف ِ کاملیست

محاصره ای که از پشت شلیک شد

... *»

 

* قسمتی از شعر بلند ِ « همین » ، سروده ی مه ناز یوسفی

 

 

پ.ن : دارم تلاش می کنم برگردم به شعر!

 به دستهایی که ردشان در تنهایی شبیه نشانه است.

 اما افسوس که تاریکی شبیه هیچ کجا آشنا نیست.../ مه. ی

 

 

  شعر تازه ای از مه ناز یوسفی : 

 

یادم آمد متاسفم

و شانه به شانه اش به گریه افتادم

یادم آمد صدای رنج بلعیدنی نیست

ببلعم و بچه های قانونی بسازم...

نبلعم و شانه ام بلرزد که عاشقم...

یادم رفته بود عاشقم

گمانم نبود این مرد که روزی به چال ِ گونه ام می خندید ،

                                              زود به گریه می افتد

می آید و اندوه را شماره می کنم

اگر نبود ، مهربان ِ دیگری بودم

اگر نبود ، مهربان ِ مهربان ِ دیگری بودم

و این صدای ِ رنج شبیه تاسفم نبود.

 

آذر ماه ۸۸

 

 

پ.ن : از همه ی دوستانی که در صفحه ی فیس بوک برایم کامنت گذاشتند و یا از طریق این سایت مسیج ارسال کرده و سالروز تولدم را تبریک گفته اند بسیار سپاسگذارم و به دلیل عدم دسترسی به این سایت ، از همگی آنها در همین صفحه ی مجازی تشکر می کنم / با شما : مه . ی

تاسیان

شماره ی آینده :

ویژه نامه ی فروغ فرخزاد

 

این ویژه نامه در تاریخ ۱۵ دی ماه سال ۸۸ منتشر می شود. با توجه به استقبال عزیزان ، مهلت دریافت ِ مطالب تا دهم دی ماه تمدید گشته است

علاقه مندان می توانند آثار خود را اعم از نقد ، مقاله ، ترجمه ، گفت و گو یا اشعار احتمالی تا تاریخ مذکور به نشانی نشریه ارسال کنند

info@tasiyan.com

www.tasiyan.com

 

 

گاهی آخرین راه همان راه ِ آغازین است

و آخرین راه برای شاعر ، همان نخستین امضاست برای من : کلمه ، کلمه ، شعر

امیدوارم بتوانم بعد از مدتی فاصله از این مجازی ِ نوشتن دوباره مخاطبین را در جریان گاه گاه ِ فعالیت هایم بگذارم.

از این پس همه ی آنچه از من را به طور منظم در همین وبلاگ درج خواهم کرد و هیچ صفحه ی مجازی دیگری در جهان وبلاگ نویسی متعلق به بنده یا تحت نظارت من نیست.

با شما  :

                  مه . ی

 

شعری از مه ناز یوسفی :

هِی هِی
شکستنی، یکی یکی پنجره ها را از بیرون بتکان
نقش ِ ندیدن بده به چشمهای من
شیشه ها که لرزان
باد را رنگِ دویدن بده
                   برقص
هِی هِی
می دوم پاهایم را جا بگذارم
تنگ، قدم به قدم شانه هایم از زمین خالیست
بر میگردم کفشهایم را...
                    تا             تی
                    تا             تی
من،نبضی از چهره ها
                         آرام
چروکها که گره می خورند
                          آرام
                                آرام
چینی به پیشانی بینداز
چی چینی    چی چینی
بپّر بپّر کن
            هِی هِی
منجمد، انگشتهایم را دانه دانه از برف
دستهایم را از "ها " پس می گیرم
وطن، رنگ دانه های سرخ
در کف ِ دستی سرد
که از دهانت عقب افتاد
پناه به بند بندی که نمی شناسمش
لبی به هم بزن
صدا در نفسهای تو امن است
حنجره ای که مرا
                 تکان    تکان
از بیرون پس داد
داشتم نمی دیدم
از این همه قدم که چرخ چرخ،
                           خندیدیم
با رقص می نشانمت به روی تاخت
                                      هِی
                                         هِی هِی
                                                هِی هِی
                                                          ...

"شبی با هملت" عنوان مجموعه شعری ست از ولادیمیر هولان که همین امروز توسط مترجم فرهیخته و خوبش – محسن عمادی- به دستم رسید.

مشغول خواندن کلمه کلمه اش بودم که در نقطه ای از کار مکث های مکرر و طولانی ام به چندباره خواندن شعر وادارم کرد:

 

"... حتی پوچی، بی معناست

راه دیگری اما نیست...

ابهام بعضی عبارات

که آن ها را درک نکردیم

گاهی چنان درخششی را بر می افروزد

که کورمان می کند...

و این درست همان واقعیتی است که متافیزیکی است...

ولی عشاق شادمان نیستند

وقتی میان معما و راه حل های ممکن اش

قلم هوش کند می شود...

وفادارانه در آغوش می گیرند و می بوسند

و انتظار ندارند که خطر با لباس مبدل عادت و بی تفاوتی ظاهر شود

وگرنه باید می مردند...

مردن شاید بدون نازک کاری وحشت.

ولی بی شک

در سکوتی پابرهنه که به سوی «ما» می آید

و به پیشکش گلی با خود می آورد

و آسان می گوید: بس است!

آنگاه ما تنها نگاهی گذرا به چنگ می آوریم

و نمی دانیم که تغییر است یا مسخ.

باید هربار بگذاریم دست هایش را تکان دهد و تعظیم کند

تا آن ها فرصت کنند کفن هایشان را بپوشند.

..."

 

شبی با هملت/ولادیمیر هولان/ ترجمه ی محسن عمادی/ صفحه ی 56

- با کلمه-

نه به خنده ای

یا اندوه ِ لبی که می شکند

شکل ی بهترینت ایستاده ام

اگر شرو عش با همین باشد

- تا جمله-

برای تولدت کم بود

بشر

برای مادرش کم تر بود

آغشته به بوی شیر

این روزها خبری هستم که تا مشامت رسیده است

- از شعر -

ادامه را که می رفتی بیا بیا کردم

یا همین که به دنبال هم می آید

حس ِ پنهانی

             از

                تو.         

 

شعر تازه ای از " مه ناز یوسفی":

 

 

 

لنگ لنگان

لنگ لنگان

لنگ لنگان چهره ی جدیدم را در هفته های آتی پیدا کردم

زن ها مطنطن می آیند

                 می روند

با سینه هایی ممنوع، پر از الفبای نوشیدنی

و لبهات، ای لحظه ی لذیذ ِ نوشتن

لبهات کلماتش را بلعیده بود!

پیش از آنکه در طنینشان به خانه برگردم

لبهاشان طنینم را بلعیده بود

و حیاط ِ خانه هاشان ساختمان بلندی شد

که به سر-لُختی ِ مادر در حیاطمان تجاوز کرد

و باغچه را، که هرگز نکاشته بودیم زایید.

من این ها را که نباید بدانم      شناخته ام

من غمگین تر از تو نشناخته ام ای لذیذ ِ نوشتن!

آه چاق!چاق!

کسی باور نمی کند غصه خورده ام

بدنم بر خلاف رگهای لاغرم

آه من این ها را که نباید بدانم غصه خورده ام!

آنها قمقمه های کوچکشان را از من خالی کردند

تا در مدرسه تنها بمانم

در خانه ...

چقدر در خانه گلدانمان تنها شده است

چقدر بیهوده زاییدی مادر

چقدر بیهوده زاییدی!

شُکر در قنداق تنگ سفید

شُکر در سفید ِ دانه دانه های برف

شُکر در زمستان،تابستان،چهار فصلی که پنکه های سقفی را دلگیر می کند

ما خفقان را به خیابان کوبیدیم

نگاهمان را به راننده ی تاکسی

از او به مسافران پشتی

به شیشه

ما نگاه به آینه های بغل انداختیم:

"اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیک ترند."

عروسمان در آینه زیباتر بود

وقتی مادر با خون ِ قربانی پا گشایش کرد

عروسمان به آینه تسلیت می گفت

آه چاق !چاق!

کسی باور نمی کند عروس شده ام

لباس ِ سفید برخلاف ِ قلب ِ گشادم

برخلاف ِ تو ای لحظه ی لذیذ!

گاه که نبودی قلم  برداشتم برای آب

                                     بابا

و بر دیوارها انقلابم کردند

گاه که نبودی انگشت به حلقم کردند که زن!زن!

و آن زن که حنجره ی خوبی داشت همه را پس داد

گاه که نبودی رفتم

                آمدم

و زبانشان سینه ام را مهروموم کرد

باز از خانه صدای حاملگی آمد

باز صدای ِ تاریخ ِ نوح و کنعان

همه روزه در کتابها جا به جامان کردند

در رگهای لاغر و قلب های گشاد

همه روزه سکوت می میرد

کودک که همیشه  نقاشیش

عروس ،عروس،عروس بود عروسی کرد

و من که هیچ چیز را هیچ وقت رنگ نمی کردم

بین ِخاک سیاه و قبرِ سفید دفن خواهم شد

همه روزه یا بیدارم

یا چشمهام همیشه ساکت اند

لبهام همیشه ساکت اند

و کلمه وقت خوبی نیست که دوست نداشته باشم

باشد که راهم به دبستان دیگری

نامم به الفبای ِ دیگری

آه چاق!چاق!

 

کسی باور نمی کند که منم. 

 

 

خوابیست شبیه زخم من

عمیق

تا دردی که روی خودم خم میشوم

تا لبم را که محکم گاز میگیرم

اینجا

برهوتی که روی پیشانیم عرق کرده است

کسی مرا به خودش عشق می ورزد

و من

خطوط کف دستم را به جا نمی آورم

اینجا

چقدر درد میکنم

/- شاید من قلبم تیر میکشد مادر!

من قلبم تیر میکشد؟

اینجا

چرا به روز تولدم میرسانی؟/

متوفی به سال ِ-ما ه ِ-روز ِ

انگار از ابدیتی شیرم داده اند

تا ضرب یک مشت انگشت بریده

تا من

که در کسی ضعف میروم.