گاهی آخرین راه همان راه ِ آغازین است
و آخرین راه برای شاعر ، همان نخستین امضاست برای من : کلمه ، کلمه ، شعر
امیدوارم بتوانم بعد از مدتی فاصله از این مجازی ِ نوشتن دوباره مخاطبین را در جریان گاه گاه ِ فعالیت هایم بگذارم.
از این پس همه ی آنچه از من را به طور منظم در همین وبلاگ درج خواهم کرد و هیچ صفحه ی مجازی دیگری در جهان وبلاگ نویسی متعلق به بنده یا تحت نظارت من نیست.
با شما :
مه . ی
شعری از مه ناز یوسفی :
هِی هِی
شکستنی، یکی یکی پنجره ها را از بیرون بتکان
نقش ِ ندیدن بده به چشمهای من
شیشه ها که لرزان
باد را رنگِ دویدن بده
برقص
هِی هِی
می دوم پاهایم را جا بگذارم
تنگ، قدم به قدم شانه هایم از زمین خالیست
بر میگردم کفشهایم را...
تا تی
تا تی
من،نبضی از چهره ها
آرام
چروکها که گره می خورند
آرام
آرام
چینی به پیشانی بینداز
چی چینی چی چینی
بپّر بپّر کن
هِی هِی
منجمد، انگشتهایم را دانه دانه از برف
دستهایم را از "ها " پس می گیرم
وطن، رنگ دانه های سرخ
در کف ِ دستی سرد
که از دهانت عقب افتاد
پناه به بند بندی که نمی شناسمش
لبی به هم بزن
صدا در نفسهای تو امن است
حنجره ای که مرا
تکان تکان
از بیرون پس داد
داشتم نمی دیدم
از این همه قدم که چرخ چرخ،
خندیدیم
با رقص می نشانمت به روی تاخت
هِی
هِی هِی
هِی هِی
...