"شبی با هملت" عنوان مجموعه شعری ست از ولادیمیر هولان که همین امروز توسط مترجم فرهیخته و خوبش – محسن عمادی- به دستم رسید.

مشغول خواندن کلمه کلمه اش بودم که در نقطه ای از کار مکث های مکرر و طولانی ام به چندباره خواندن شعر وادارم کرد:

 

"... حتی پوچی، بی معناست

راه دیگری اما نیست...

ابهام بعضی عبارات

که آن ها را درک نکردیم

گاهی چنان درخششی را بر می افروزد

که کورمان می کند...

و این درست همان واقعیتی است که متافیزیکی است...

ولی عشاق شادمان نیستند

وقتی میان معما و راه حل های ممکن اش

قلم هوش کند می شود...

وفادارانه در آغوش می گیرند و می بوسند

و انتظار ندارند که خطر با لباس مبدل عادت و بی تفاوتی ظاهر شود

وگرنه باید می مردند...

مردن شاید بدون نازک کاری وحشت.

ولی بی شک

در سکوتی پابرهنه که به سوی «ما» می آید

و به پیشکش گلی با خود می آورد

و آسان می گوید: بس است!

آنگاه ما تنها نگاهی گذرا به چنگ می آوریم

و نمی دانیم که تغییر است یا مسخ.

باید هربار بگذاریم دست هایش را تکان دهد و تعظیم کند

تا آن ها فرصت کنند کفن هایشان را بپوشند.

..."

 

شبی با هملت/ولادیمیر هولان/ ترجمه ی محسن عمادی/ صفحه ی 56