شعر تازه ای از مه ناز یوسفی :
یادم آمد متاسفم
و شانه به شانه اش به گریه افتادم
یادم آمد صدای رنج بلعیدنی نیست
ببلعم و بچه های قانونی بسازم...
نبلعم و شانه ام بلرزد که عاشقم...
یادم رفته بود عاشقم
گمانم نبود این مرد که روزی به چال ِ گونه ام می خندید ،
زود به گریه می افتد
می آید و اندوه را شماره می کنم
اگر نبود ، مهربان ِ دیگری بودم
اگر نبود ، مهربان ِ مهربان ِ دیگری بودم
و این صدای ِ رنج شبیه تاسفم نبود.
آذر ماه ۸۸
پ.ن : از همه ی دوستانی که در صفحه ی فیس بوک برایم کامنت گذاشتند و یا از طریق این سایت مسیج ارسال کرده و سالروز تولدم را تبریک گفته اند بسیار سپاسگذارم و به دلیل عدم دسترسی به این سایت ، از همگی آنها در همین صفحه ی مجازی تشکر می کنم / با شما : مه . ی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۷:۳۲ ب.ظ توسط مه ناز یوسفی
|