مه نازی جان،

از پیش تعیین شده بودم. کار ما شاعر جماعت ها همین است. تو که خانواده ام بودی، هموطنم بودی ، حرف می زدی راست راست راه می رفتی و زنده گی می کردی و جان ده بودی و جان و تنت و هوا و هوست یکی بود. تو چرا؟ تو چرا از من بیرون کشیدی رفتی سمت کسی دیگر؟کسان دیگر؟ چقدر ننویسم که بگویم ساکتم مه نازی جان؟چند تا کلمه از حیوان بودن من می ترسند وقتی حرف نمی زنم؟ وقتی حرف نمی زنم یعنی بلند شو. سبزی ها را بشور. به دفتر برو. بچه ها را از مدرسه برگردان. وقتی حرف نمی زنم یعنی خل نیستم بلا می سر. می فهمم. لهجه ام سر جایش ؛ آبا و اجدادم کمی پس و پیش؛ و تو  از جایت بلند شدی رفتی سمتی که سو نداشت ؛ دلم سوخت بی همه کس بی همه چیز بی ناموس بی شرف بی وجدان برگرد! به من نگاه کن و دوباره در من فرو شو. من از تو نبریده ام هنوز...کمی بیا...

با تو

مه . ی/ تهران / 14 بهمن 1389