مه نازی جان ،
مدتیست که چندان از تو خوشم نمی آید . تو بگو غیر ممکن است که رابطه ای میان تصویر ، حرکت ، زیبایی و دوست داشتن وجود داشته باشد. اما من در یک نظم ساده از حرکات فکری ات درست همان قسم از زیبایی را شعر می کنم که کمتر دوستشان دارم. حساب دو-دو تا چهار تاست عزیز ِ خواهر! من درست زمانی تو را دوست دارم که کمترین ارتباطی میان تو و شعرهایم وجود نداشته باشد. البته این یک نظریه ی زیبایی شناسی نیست چرا که من این روزها بیشتر درگیر چیزهای کریه شده ام و حرکات منظم ات برای جا به جایی گوشواره هات، چرخاندن انگشتر در انگشتت ،بالا و پایین بردن روسری به منزله ی رعایت حجاب - برای حفظ یا از دست دادن زیبندگی ات - مقابل مردهایی که دوستشان داری و گاهی هم نه تو را از چیزی که هستی منفور تر کرده است. از این بالا من به حرکات و تصاویر زیادی واقفم و شعر ِ این روزهام یعنی همین افتضاحی که تو یک نمونه اش هستی.
با خودم:
مه . ی / دوم اردیبهشت ۱۳۸۹/ شیطان کوه
***
این همه دین،
هر روز انتظار ِ همه برای ِ یک نفر .
این همه روز ،
همه آمدند به جز یک نفر .