دو شعر کوتاه از مه ناز یوسفی :

1)

چه خیابان های سردی

یک مشت حرف و وثیقه باید

خانه های گرم را بخرم

بدهم بانک

پس بگیرم

چه آدمهای سردی

دست به بغل و جیبم خوب نبود

پول نداشتم

توی فاضلاب های شهری

با موشها و ارواح و رابطه ها میخوابم


2)

لب های پراکنده

خنده های خودجوش

بیماری مان درد است

دردمان کمر است

خم خموش

و زبان بعد ِ زبان بریده باید

الله اکبر!الله اکبر!

بزرگی به هیچ کس نمی آمد

بر می گردم خانه و

یادم نیست برای شستن این همه کثافت

کجا تظاهر کنم خالی شدم

آخه از این همه توصیف در روز

به تو چه می ماسه لگن؟